اگر از کل تاریخ پر شکوه ایرانشهر بخواهیم تنها یک فرد را به عنوان برایند کلیت تمدنی مان برگزینیم، آن فرد، بی هیچ شک و گمانی تنها و تنها یک تن می تواند باشد: زرتشت سپیتمان، چامه سرای فرزانه ای که ایرانیان به او اشو زرتشت می گویند، یعنی، زرتشت راست؛
بدون زرتشت نه کوروشی هست، نه داریوشی، نه آذرباد و سین و بزرگمهری، و نه مهرداد و اردشیر و انوشیروانی، نه فردوسی ای و نه خیام و پورسینایی؛ هرتسفلد رابطه ی میان زرتشت و فرهنگ و تمدن ایرانی را چنین به نقش می کشد:
"پشتكار و كوشش هاي خستگيناپذير، از فروزههاي درخشان ايرانيان ميباشد كه برپايه راستي و درستي استوار شده است كه همه آنها پرتوي از آيين شكوهمند و پرفروغ زردشت است."
ما، هر چه داریم از زرتشت داریم و آری، زرتشت، به همانگونه که در سرودهای هستی افزای اش اهورامزدا را اول و آخر هستی می داند، خود نیز، اول و آخر فرهنگ و تمدن ایرانشهر است؛ اهورامزدا به مثابه ی آغاز و انجام هستی، در یسنای 31.8، از سوی زرتشت چنین به نقش کشیده شده است:
at thwâ mêñghî pourvîm
mazdâ ýezîm stôi mananghâ
vanghêush patarêm mananghô
hyat thwâ hêm cashmainî hêñgrabem
haithîm ashahyâ dãmîm
anghêush ahurem shyaothanaêshû
" ای مزدا، همانکه تو را با دیده ی دل نگریستم
در اندیشه ی خود دریافتم که توئی سرآغاز (pourvim) ، که تویی سرانجام (yezim)
که تویی پدر منش نیک، که تویی آفریننده ی راستی
که تویی داور دادگر کارهای جهان"
*
همه ی کوروش گرایی متورم شده ای که امروز با آن روبرو هستیم، بدون زرتشت بی معنی ست؛ به راستی کوروش، که به حق در کنار کسانی چون جمشید و فریدون و گشتاسپ و داریوش و خشیار و اردشیر و مهرداد و بلاش و شاهپور و انوشیروان، یکی از بزرگ ترین شهریارهای تاریخ ماست، بدون فرهنگ، اخلاق، و کلا، بدون دستگاه ارزشی و مفهومی ای که زرتشت بنیاد نهاد چیست؟ پاسخ روشن است: هیچ!
راست این است که نه کوروش، و نه هیچ یک از شهریاران خردمند و هستی پرور ایرانشهری، گامی نیز بدون فلسفه و آئین زرتشت نمی توانستند بردارند؛ آنان هر چه بودند، - و آنان فرسنگ ها بهتر و داناتر و دادگرتر و زیباتر از ما بودند-، از زرتشت بود و بس؛ همانگونه که مزدا، به مثابه ی پروردگار هستی، آغاز و انجام آفرینش و دهش است، زرتشت نیز بر روی زمین، آغاز و انجام فرهنگ ماست؛ ما نه می توانیم و نه نیازی هست، که به فراسوی نیک و بد زرتشت گذر کنیم؛
جان هینلز می گوید:
" دین زرتشت را باید نخستین دین آزادی انسانها و حقوق بشر در جهان خواند."
ولی پیش از هر چیز، آزادی ای که زرتشت آن را بنیاد نهاد، آزادی ای بود برامده از راست منشی و راست کنشی، گونه ای آزادگی درونی که در تعهد به انجام امر نیک و ایستادن برای حق تبلور می یابد؛ آری، زرتشت کسی ست که بازشناسی نیک از بد را برای ما و جهان بنیاد گذاشت؛
هیچ کس، نه در ایرانشهر و نه در کل جهان بشری، آنگونه بد را از نیک بازنشناخت که زرتشت؛ هیچ شخصیتی، چه در ایرانشهر و چه در دیگر تمدن های بزرگ، چون زرتشت مرزهای راستی و دروغ را از هم جدا نکرد؛ و حقیقت این است که بدون زرتشت، و به طریق اولی بدون ایرانشهر، جهان بشری از بهترین فروزه های خود بی بهره می بود؛
نیچه می گوید: "زرتشت هيچگاه در هيچ سخن اش از به كار بردن پي در پي راستي و درستي خودداري نكرده و پيوسته همه مردم را بدين سو خوانده است. در سخن زردشت، شكوهي يافت ميشود كه در كمتر سخني ميتوان يافت."
و فرانسیس پاورکاب شکوه جهان ساز سخن زرتشت را چنین به نقش می کشد:
"من شگفت دارم از این که اگر زرتشت در هزاران سال پیش از میلاد در شرایطی که هیچ قانونی برای بشریت وجود نداشت ظهور نمی کرد و چنین آموزه هایی را برای ما به جای نگذاشته بود، آموزه هایی که پس از هزاران سال کوچکترین ناهمگونی ای با شرایط امروز ندارند و همچنان پایه های انسانیت بشر را شکل میدهند؛ آری به راستی اگر وی نیامده بود امروزه جامعه بشریت چه حالی داشت و در چه شکلی زندگی میکرد؟"
و در نهایت حقیقت این است که هیچ کس چون این پارسای پاک نهاد ایرانشهری انسان و طبیعت را در یک کلیت ایستاده بر نیکی و راستی صورت بندی نکرد و هیچ زن و مردی در جهان نیز چون او، زن و مرد را هم ارز و هم پای و هم افزا ندانست؛
زرتشت در سنجش با دیگران، به ویژه مسیح
برای شناخت ابعاد بزرگی زرتشت تنها بسنده است که بدانیم ارستو زن را موجودی بدون روح می دانست، و ایمانوئل کانت، فیلسوف بزرگ عصر روشنگری، موجودی بدون خرد که حتا شایستگی شهروند شدن را نیز نداشت؛ و ژآن ژاک روسو، نویسنده ی «قرارداد اجتماعی»، میان رشد پستان و خرد رابطه ای معکوس قائل بود و از این گذر، زن را در کمینگی خردمندی می دانست؛ و این همه، جدای یهودیت و مسیحیت و اسلام است که زن را از آغاز برامده ای از دنده ی چپ مرد می دانستند و اصولا موجودی غیر مستقل اش می پنداشتند؛
در بودیسم نیز وضع نه تنها بهتر نیست، بلکه رقت بارتر نیز هست: زن، به آن علت که زایش را انجام می دهد، اساسا مایه ی نکبت و بدبختی است؛ چرا که غایت عالی بودیسم، که یکی از زن ستیزترین آئین های بشری است، خروج از «چرخه ی سَمساره» (samsâra) می باشد؛ یعنی در به دنیا نیامدن است که می توان رها و رستگار شد و نه در به دنیا آمدن؛
از این روست که زن، به عنوان زاینده، شرّ و بدی را در زهدان خود حمل می کند و در جهت وارونه ی رستگاری و رهایی و نائل شدن به نیروانا زندگی می کند؛ زن آنسان بد است که حتا پروانه ی لمس کردن یک زاهد بودیست را نیز ندارد، چرا که او آن مرد پاک را به میانجی زنانگی آلوده اش ناپاک می کند!
*
در چنین جهانی، زرتشت مرد و زن را در یک مسابقه ی دائم بر سر هر چه خردمند تر بودن و راست منش تر بودن می بیند و می گوید:
sâxvênî vazyamnâbyô kainibyô mraomî
xshmaibyâcâ vademnô mêñcâ-î mãzdazdûm
vaêdôdûm daênâbîsh
abyascâ ahûm ýê vanghêush mananghô
ashâ vê anyô ainîm vîvêñghatû
tat zî hôi hushênem anghat
"ای دختران شوی کننده و ای دامادان
اینک بیاموزم و آگاهتان سازم
سخنم را به خاطر خویس نقش بندید و به دل های تان سپرید:
زندگی را بر پایه ی منش نیک بگذرانید
هر یک از شما بکوشد تا در نیک کرداری به دیگری پیشی جوید
و از این راه زندگانی خود را خوش و خرم سازد" (یسنا 53.5)
*
مسیح، که به مراتب از محمد خشن تر و دو رو تر بود و خود را شمشیری می دانست برای دو نیم کردن، در باره ی دشمنان اش چنین می گفت:
" و اکنون در مورد دشمن های ام، آن هایی که نمی خواهند من پادشاه آن ها باشم: بیاورید شان و پیش پای من بکشید شان" (لوکاس 19.27)
این پیامبر شهید پرور و عاشق جنگ و خونریزی در جایی دیگر می گوید:
" فکر نکنید که من آمده ام که صلح را روی زمین بیاورم. من نیامده ام که صلح را بیاورم، بلکه شمشیر را؛ من آمده ام که پسر را از پدر جدا کنم، دختر را از مادر و عروس را از مادرشوهر؛ خویشاوندن با یکدیگر دشمن می شوند؛ آنکس که مادر و یا پدر را بیش از من دوست دارد، ارزش این را ندارد که پیرو من باشد؛ کسی که پسر و یا دختر اش را بیش از من دوست دارد، ارزش این را ندارد که پیرو من باشد؛ و کسی که صلیب خود را برنمی گیرد و از پی من نمی آید، ارزش این را ندارد که پیرو من باشد؛ کسی که زندگی اش را سفت گرفته است، از دست اش می دهد؛ آن کس اما که زندگی اش را به خاطر من از دست می دهد، زندگی را می یابد؛ (ماتیوس 10.34)
و در جایی دیگر، با همان صمیمیتی که ژنرال های آمریکایی بمب های لیبرال دمکراتیک خود را بر سر مردم هیروشیما و ناکازاکی فروریختند و طوفانی از آتش راه انداختند، آرزو می کند که کل جهان بسوزد و در آتش نابود شود:
" من آمده ام که آتش را بر روی زمین شعله ور سازم؛ و آرزو می کردم که هم اکنون نیز می سوخت؛ ولی من یک آئین تشرف در پیش دارم و تا انجام داده شود بسیار از این بابت ناخشنودم [از تاخیر در نابودی زمین ناراحت است!]؛ آیا شاید فکر می کنید که من آمده ام که صلح را روی زمین آورم؟ نه، من به شما می گویم، من برای دو شقه کردن و نفاق آمده ام؛ چرا که از اکنون به بعد امور کارها چنین خواهد بود: هنگامی که پنج انسان در یک خانه زندگی می کنند، سه نفر از آن ها علیه دو نفر خواهند بود و دو نفر علیه سه نفر؛ پدر علیه پسر خواهد بود و پسر علیه پدر؛ مادر علیه دختر خواهد بود و دختر علیه مادر؛ مادرشوهر علیه عروس خواهد بود و عروس علیه مادرشوهر؛ (لوکاس 12.49)
و در عهد عتیق، که عیسی خود را نگهبان بند بند قانون های آن می شمرد و می گفت یک نقطه اش هم نباید جا به جا شود، می خوانیم:
" آه ای آفریدگار کین، نمایان شو!" (پسالم 94)
آری، یهوه، که پدر مشترک خدای عیسی و الله است، چیزی نیست جز عصاره ی کین و خشم؛ در عزرا چنین می خوانیم:
" و من می شنیدم که یهوه به دیگران می گفت: بزنید! چشم های تان نباید هیچ همدلی ای نشان دهند، به هیچ کس رحم نکنید؛ پیر و جوان، بچه و زن باید کشته و نابود شوند؛ یهوه به آن ها می گفت: معبدهای مرا آلوده کنید، حیاط های اش را با پُشته ی کشته شده ها بینبارید و بعد به درون شهر بروید و بزنید! " (Ez 9:5-7)
و موسی، که در جنایت چیزی از نوادگان خود در مدینه کم نداشت چنین دستورهایی می دهد:
"خدا به موسی گفت: کین اسرائیلی ها را از «میدیانی» ها بگیر... و آن ها علیه «میدیانی» ها لشکر کشیدند، همانگونه که خدا دستور داده بود و همه ی مرد ها را کشتند... موسی به آن ها گفت: پس چرا زن ها را زنده گذاشتید؟ ... اکنون همه ی بچه ها را بکشید و نیز زن هایی را که مردی را می شناخته اند و یا با مردی خوابیده اند؛" (Num31:1-17)
و نمونه ای دیگر از مهر و محبت ابراهیمی که تا علی و حسین و ابوبکر و عمر ادامه یافت و از فردای قادسیه به امر ثابت تاریخ ایرانزمین بدل شد:
" بروید و ساکنان «جبش-گیباد» را با شمشیر تیز به قتل رسانید، زن ها و بچه ها را نیز. اینگونه باید بکنید: همه ی مردها و همه ی زن هایی که با مردی رابطه داشته اند باید نابود شوند؛" (Ri 21:10/11) [ دختر های باکره به علل کاملا روشنی که نیاز به تفسیر بیشتر ندارد کشته نمی شدند تا میان مومنین تقسیم شوند؛ از سوی دیگر، ریشه ی تجاوز به دختران باکره در زندان اوین در همین سنت پر شکوه ابراهیمی نهفته است؛ باکره را نباید کشت چون به بهشت می رود، پس اگر می خواهی بکشی اش، پیش تر دوشیزگی اش را از میان بردار، کاری که فرزندان الله از قادسیه تا کهریزک با تعهدی خیره کننده بر عهده گرفتند]
به راستی این چگونه خدایی ست که چنین مهر و محبتی را بر روی زمین می آورد؟ چگونه خدایی ست که وقتی دستور نابودی می دهد به زن و بچه هم رحم نمی کند؟ پاسخ به همان اندازه کوتاه است که قاطعانه:
" چرا که خدای ما آتش بلعنده است" (Hebr 12:29)
در برابر این آتش بلعنده، خدای زرتشت را بنگریم که چگونه با اهل دروغ رفتار می کند:
ýathâish ithâ vareshaitê
ýâ dâtâ anghêush paouruyehyâ
ratûsh shyaothanâ razishtâ
dregvataêcâ hyatcâ ashâunê
ýexyâcâ hêmemyâsaitê mithahyâ
ýâcâ hôi ârezvâ
" فرد دادگر باید بر پایه ی «داد و قانون نخست زندگانی» (dâtâ anghêush paouruyehyâ)
چه با پیرو راستی و چه با پیرو دروغ، از روی راستی و داد رفتار کند
و نیز با کسی که کارهای اش با نیکی و بدی آمیخته است" (یسنا 33.1)
و در زیر چتر چنین دادگری بنیادینی ست که زندگی این جهانی و مادی بزرگ داشته می شود و همه ی نیکی های جهان برای بشر آرزو می شوند:
vîspå stôi hujîtayô
ýå zî ångharê ýåscâ heñtî
ýåscâ mazdâ bavaiñtî
thwahmî hîsh zaoshê âbaxshôhvâ
vohû uxshyâ mananghâ
xshathrâ ashâcâ ushtâ tanûm
"ای مزدا، همه ی نیکی و خوشی هستی را که بوده است، هست و خواهد بود
به خواست خویش به ما ارزانی دار و به دستیاری وهومن و شهریور و اشا
زندگانی این جهانی را خوش و خرم ساز" (یسنا 33.10)
*
و در حالی که خدای کین جوی عیسی دستور به قتل عام زن و مرد و کودک می دهد و آتشی بلعنده است که حتا جانوران را نیز نابود می کند، خدای زرتشت نگهبان هستی است و پاینده ی خرد و رامش در هستی:
ýûzhêm aêibyô ahurâ
aogô dâtâ ashâ xshathremcâ
avat vohû mananghâ
ýâ husheitîsh râmãmcâ dât
azêmcît ahyâ mazdâ
thwãm mênghî paourvîm vaêdem
" ای اهورا، به روان آفرینش تاب و توانایی بخش
از راستی و پاک منشی نیرو و شهریاری ای برانگیز که از نیروی آن صلح و آسایش برقرار گردد
آری ای مزدا، من دریافتم که تو خود آن «برانگیزنده ی نخستینی»" (یسنا 29.10)
*
آری، در حالی که خدای مشترک موسی و عیسی و محمد از خون و شمشیر سخن می گوید و از قتل عام کفار، خدای زرتشت سرگرم شاد ساختن جهان با خرد مقدس و هستی افزای اش است:
ahyâ manyêush tvêm ahî tâ speñtô
ýê ahmâi gãm rânyô-skeretîm hêm-tashat
at hôi vâstrâi râmâ-då ârmaitîm
hyat hêm vohû mazdâ hême-frashtâ mananghâ
" ای مزدا، توئی پدر اندیشه و مینوی مقدس
توئی آن کس که به همراهی او جهان شادمانی بخش را برساختی
توئی آن کس که با اندیشه ی نیک به همپرسی و رایزنی نشستی
تا صلح و رامش و فراوانی نعمت را در جهان فراهم آوری" (یسنا 47.3)
*
ماموریت خدایی تمدن ایرانشهری
شدر می گوید: "مغز غربی ما دو هزار سال است که میان خدا و انسان یک شکاف بزرگی را احساس می کند، اما در پیام زرتشت انسان با آفریدگار به گونه ای برخورد می کند که به عرفان بسیار نزدیک است و این برخورد زرتشت فاقد شرایطی است که در زمان های بعد برای عرفان اتفاق افتاد؛ او فاصله میان امور الهی و انسانی را چنان متعادل ساخته که می تواند در حالی که خداوند را چون پروردگار و سرور هستی پرستش کند، در ضمن با او به یک گفتگوی دو جانبه پردازد و گاهی نیز خود این گفتگو را رهبری نماید، به گونه ای که هیچ گونه شکافی میان انسان و خدا نیست..."
امروز جهان در آستانه ی یک چرخش بزرگ ایستاده است: هستی یا مرگ؛ همه ی سیستم های موجود، جز سیستمی که زرتشت به عنوان برترین نماینده ی تمدن ایرانشهر به دست می دهد، بیش از آنکه زندگی بخش باشند و هستی افزا، آماده کنندگان مرگی گزیرناپذیر اند؛
خدای قاتل و کین جوی غربی، به دست انسان غربی به قتل رسیده است و در شرق نیز، خدایی زیباتر و هستی بخش تر از مزدا برنیامده است؛ ماموریت تمدنی ایرانشهر یک ماموریت خدایی ست، برای خدا و برای انسان؛ آینده ی جهان، در صورتی که از «غروب ابراهیمی» خود خارج نشود، همان چیزی ست که تصویر اش را در ذهن داریم: «آتشی فروبلعنده»؛
امروز دین زرتشت دیگر امری صرفا مربوط به ایران و معطوف به برون آوردن ایرانشهر از «تبعید ایمانی» خود نیست، امر زرتشت امری جهانی ست و جهان نمی تواند بقای خود را حفظ کند، اگر دستگاهی را که زرتشت پایه ریزی کرد، پایه ی منش و گویش و کنش خود قرار ندهد؛ آینده ی ما، نه تنها به عنوان جهان ایرانشهری، بلکه به عنوان جهان بشری، یا آینده ای زرتشتی خواهد بود، و یا اصولا آینده ای نخواهد بود؛
خیلی ساده است، ایران، آغاز گر تمدن بشری ست، و تمدنی نخواهد بود اگر آخر اش نیز ایران نباشد؛ ایرانشهر، اول و آخر تاریخ است و تمدن ایرانشهری، همان تمدنی ست که در اش انسان و خدا به سان دو دوست با بدی می جنگند و برای نیکی و تازه گردانی جهان می زیند؛ آری، تمدن ایرانشهر خدایی ترین تمدن جهان بشری ست و زرتشت، والامنش ترین انسان کل تاریخ؛
در برابر او در پیشگاه تاریخ از جای برخیزیم
- نوترین ها
- از این تارنما







