انکار اشرافیت و شرف از دست رفته ی تاریخ
چه بسا ژرفنای پدیده را تنها با بسنده کردن به بی پیرایه ترین سخن بتوان دریافت: زایش واپسین مرد از واپسین خاندان شهریاری کهن ترین تمدن جهان را جشن می گیریم؛ آری، به همان اندازه که ساده است، بی مانند نیز هست: پهلوی سوم نه تنها واپسین خاندان شهریاری ایرانزمین را نمایندگی می کند، بلکه او نماینده ی واپسین خانواده ی اشرافی جهان ایرانی نیز به شمار می رود؛ با از میان رفتن او، اشرافیت کهن ایرانی نیز، در سراسر فلات ایران، به پایان می رسد.
جهان ایرانی با قیچی انقلاب اسلامی، نه تنها تاریخ هزاران ساله ی خود را بُرید، بلکه خود را از اشرافیت هزاران ساله ی خود نیز تُهی کرد؛ اگر دین را به مثابه ی سرچشمه ی بنیادین و زهدان هر تمدن به شمار آوریم، بزرگی و شکوه روح هر تمدن بر دو ستون مهین استوار است: اشرافیت و هنر اش؛
اینکه با انقلاب اسلامی چه بر هنر و هنرمند ایرانزمین رفت، و یا اینکه هنرمند ایرانی با دچار شدن به ویروس انقلاب و درافتادن در مغاک میانمایگی دمکراتیک اش چه بر خود، هنر، و روح ایرانشهر روا داشت، مایه ی سخن ما نیست: در چرخ گوشت دمکراسی و زیر گیوتین انقلاب، واپسین بازماندهای بزرگی، نژادگی و شکوه و پاکی ناب نیز خُرد و فروسائیده می شوند؛ اشرافیت ایرانی اما، که به پارسیک (پهلوی)، بسته به پایگان اش، بدان «آزادان» āzādān (عربی: الاحرار؛الاشراف)، «بزرگان» vuzurgān (عربی: العُظَماء) و نیز «واسپوهران» vāspuhrān (عربی: اهل البیوتات) می گوییم، با از دست دادن واپسین جایگاه تاریخی خود، یعنی خاندان پهلوی، آنگونه که به گویش افغان می گویند، به کلی «بی سرنوشت» شد.
انکار اشرافیت در ایرانزمین، چیزی نیست جز انکار شرافت تاریخی ایرانشهر: امری که با گسترش مدرنیته و مسطح شدن جامعه هر چه بیشتر به طبیعت دوم مردمان می پیکرد و امروز نیز به ورزشی همگانی و خودبراندازانه نزد توده ی روشنفکر زده و روشنفکری توده زده بدل شده است؛
همزمان، با گسترش روح دمکراسی و بیگ مگ خواری فرهنگی در میان نوادگان زرتشت و کوروش، یعنی روح تاریک، تنگ نگر، و بزرگی ستیزی که از آتن ِ در پیچیده در رشک و آز و خُرده منشی و برده داری گسترده برخاسته و در واشنگتن ِ آراسته به مکدونالد و لابی گری و کروز میسال اندرنشسته، سویه ی دیگر ِ انکار ِ دمکراتیک ِ اشرافیت و مدرنیته زدگی، یعنی توابیت تمدنی و خودبیزاری تاریخی نیز پر رنگ تر می گردد.
ایرانیان، که حتا 1400 سال تاخت و تاز برنامه ریزی شده ی اسلام و سنت حجاز نیز نتوانسته بود همه ی ریشه های تاریخی شان را از هم بدرد، برای به جای آوردن یک مراسم خودکشی تمدنی که آن را پیش فرض ِ چشم پوشی-ناپذیر ِ گام نهادن ِ پیروزمندانه و سد در سد روشنفکرانه به مدرنیته باید انگاشت، گیوتین دمکراسی را برگزیدند: و این خوددَری و خودجَوی و خودگواری دمکراتیک ایرانیان یکی از شگفت انگیز ترین خودکشی ها و هاراکیری های تاریخ تمدن بوده است، چرا که هیچ ملت تاریخی ای، برای پذیرفته شدن در باشگاه کیستی زدودگان، یعنی مدرنیته، اینگونه خود را سرنگون و انکار نکرد که ایرانیان. تو گویی ملتی، یکپارچه، سر خود را از پنجره ی زمان بیرون گرفته و یکصدا فریاد می زند: آه، می خواهم حرام شوم!
تنها با سر نهادن در زیر تیغ تیز و بی شکوه گیوتین دمکراسی بود که می شد به کل از تاریخ و همه ی وابستگی های کهن آسوده، به دیگر سخن، انقلابی شد؛ به ویژه از اشرافیت که همواره، از روی ساختار و برامده از خویشکاری تاریخی اش، نگهدار سنت، شکوه، و شرافت همگانی بوده است؛
در اشرافیت و هنر است که روح فردی، زبان و گویشی همگانی، والامنشانه و خدایی می یابد؛ تنهایی ِ هستی شناختی هنرمند در فرایند ِ زایش ِ رنج بنیاد و آغشته به درد ِ هنر، و بازه و دوری ِ جامعه شناختی، و به ناچار تنهایی آورانه ی ِ اشرافیت با پیکره ی اصلی جامعه، فضای یگانه ای را پدید می آورد که در آن، امر جزئی به امر کلی فرامی روید؛ و تنها در امر کلی است که بزرگی و شکوه شکوفه می کند و گل می دهد. تنها در امر کلی است که می توان به نیکی ناب و داد دست یافت؛
تنها در امر کلی (tis ī amaragānīh) است که می توان با ایزد، همخانه و چشم در چشم شد. فراموش نکنیم که ایرانیان والاترین پایه ی آدمیت را هم خیم شدن فرد با ایزدان می دانستند و مردمی با چنین پایه ای را yazdān-xēm mardom (انسان یزدان خیم) می نامیدند.
ملت هایی که اشرافیت خود را از دست می دهند، و مدرنیته و دمکراسی بزرگ ترین دشمنان اشرافیت اند، اگرچه همیشه و در همه جا به یکسان در نابود سازی و سر به نیست کردن او پیروز نبوده اند، در ناگوارترین پلیدی ها و پلشتی ها و بزه منشی ها درمی غلتند؛ خیم اندازه مند و خوی راست، آرام اما پیوسته می پژمرد، کژی و دروغ و دزدی و پیکارجویی و دست اندازی و آز و کین و فزون خواهی فرامی گسترند و بزرگ را کوچک و کوچک را بزرگ نمایاندن، به ویژگی چیره ی جامعه می پیکرد.
*
امر نو و امر کهن در تاریخ ایرانشهر
ابراهیم پورداوود، به درستی و با تیزبینی ای ویژه، آغاز تاریخ نو و مدرن ایرانزمین را با آمدن اسلام به ایرانشهر یکی می داند و می نویسد:
" تاریخ ایران را به دو قسمت عمده می توان تقسیم نمود؛ ایران قدیم و ایران نو. ایران قدیم از آغاز تشکیل سلطنت مادها شروع می شود و با استیلای عرب ختم می گردد. ایران جدید عبارت است از زمان استیلای عرب تا به این روزگاران خودمان... دوره ی اول که عهد سرفرازی و اقتدار ایران بود تقریبا از حیث زمان با دوره دومی که عهد نکبت و بدبختی است مساوی است؛ امیدواریم که در این روزگاران ما [ آغاز عصر پهلوی] دوباره قرن سعادت و نجات ایران شروغ شود و این خرابی های سیزده قرن اخیر مرمت گردد" (نک. خرمشاه، ایران قدیم و نو، سخنرانی در Petit Hall، هند، پونه، 24 اوت 1926)
با شکست ایرانشهر در نبرد نهاوند که مسلمانان به آن «فتح الفتوح» می گویند، بسیاری چیزها فروشکست. بخش های گوناگون اشرافیت ایرانی، از بزرگان و آزادان و پیدایان (paydāgān؛ عربی: نُجَبا؟) و وابستگان به خاندان شاهی، که واسپوهران نام داشتند، و نیز تنه ی اصلی جامعه، یعنی ملت pādram (عربی: القوم؛ امت؛ العامه) جایگاه خود را از دست دادند؛
ایران نو، در کنار این بی جایگاهی "مدرن" اش، بی سپاهی را نیز از سرمی گذراند؛ اسواران ایران (عربی: الاساوره)، که والاترین بخش سپاه و گُند (عربی: جُند) ایرانشهر را فراهم می آوردند نابود شده بودند و در چنین پیرامونی، تنها فضای بازمانده برای نگهداشت سنت و شکوه کهن، هنر بود و به ویژه زبان؛
از آن زمان تا به امروز، ایرانی بیشینه ی شکوه و بزرگی خود را در هنر اش جسته است، امری که با انقلابی و دمکراتیک شدن هنر و هنرمند طی سده ی گذشته، دچار بزرگ ترین آسیب ها شده است و امروز، که با هر چه دمکراتیک تر و روشنفکرانه تر شدن «روان همگانی» پیوند میان «راستی و زیبایی»، یعنی دو ستون چشم پوشی ناپذیر هنر کهن کم و بیش دچار گسست کامل شده است، در آستانه ی نابودی همه سویه ایستاده است؛
اما با این همه، و با اینکه دیگر هرگز هیچگاه شهریاری و نژادگی ایرانشهری بازسازی نشد، ایرانی هنوز مفهوم تاج را در یادگار تمدنی و ویر تاریخی خود نگه داشته بود؛ زرتشتی مردانی چون سندباد، به آفرید، بابک و یا مازیار، در کوشش جوانمردانه و جان سپارانه ی خود برای رهایی از چنگال حجاز و برون آوردن ایرانشهر از تبعید دوگانه ی تمدنی اش، یعنی هم تبعید دینی و هم تبعید سیاسی، بزرگ ترین پشتیبانی و دلگرمی خود را از همین مفهوم ِ بنیادین، یعنی مفهوم تاج و فرّ پنهان شده در آن دریافت می کردند. آنان در جست و جوی بازسازی «عصر زرّین» و «فرّ گمشده» ی تمدن ایرانشهری بودند که حتا اشغالگران اسلامی نیز از آن با آزرمی ویژه، یعنی عصر زرّین «الاکاسره»، و یا «خسروان» پاک منش ایرانشهری یاد می کردند.
تاج ایرانشهر و «شکوه شهریاران» اش، که طبری بدان «مجد الملوک» می گفت، سده ها بود که از میان رفته بود؛ مفهوم تاج اما هنوز زنده بود و همه ی آنان نیز که در ایران نو و نکبت زده بر تخت ِ اشغال شده ی خسروان کهن نشستند، مشروعیت و دادگی (پارسیک: dādīgīh) خود را از همان فرهمندی کهن برمی گرفتند و خود و دودمان خود را به یکی از این شهریاران کهن برمی بستند.
*
آنچه که پس از شکست نهاوند دچار تباهی بنیادین شد تنها اشرافیت نبود، بلکه بنیادی که اشرافیت بر آن ایستاده بود نیز زمین خورده بود. دو مفهوم انسان و ایزد نیز، در چرخش ِ گسست بنیاد ِ تمدن ایرانشهری، که ما نام آن را «چرخش قادسیه» می نهیم، بی جایگاه شده بودند.
الله، که از پشتیبانی معنوی هر دو خدای ابراهیمی، یعنی خدای پدر ِ عهد جدید و یهوه ی ِ عهد قدیم برخوردار بود، چون تیغی از دهان آسمان حجاز برامده و بر گردن آسمان ایرانشهر فرونشسته بود. اهورامزدا، که خدایی خرد گوهر و هستی بنیاد بود، کم و بیش از آسمان معنوی ایرانشهر رخت بر بست و آشکارگی خود را از دست داد؛ مفهوم انسان نیز، که در تمدن ایرانشهری بخشی از مفهوم بزرگ تری به نام «دام» dām، یعنی آفرینش بود، جای خود را به مفهومی آتنی-اورشلیمی، و یا آنگونه که ما می گوییم، به مفهومی اسکندری-ابراهیمی داد؛
انسان در تمدن ایرانشهری بخشی از هستی ِ بزرگ تر و خردبنیاد اورمزدی، یعنی دام بود. اهورامزدا، آفریننده ی دام، یعنی دادار بود و از این رو، میان طبیعت و انسان، هیچ گونه گسست هستی شناختی در میان نبود: انسان و طبیعت، در مفهوم دام، به یک یکپارچگی گوهری و همبستگی مفهومی دست یافته بودند.
با چیره شدن مدینه و مکه بر تیسفون و پارسه، فکر یونانی نیز فضای نیازای اش را برای ترک تازی به دست آورد. هم فکر یونانی و هم اندیشه ی ابراهیمی، انسان را یگانه محور و تنها اندازه برای سنجش هستی به شمار می آورند؛ انسان، در دستگاه ابراهیمی-اسکندری، در یک گسست هستی شناختی با طبیعت به سر می برد؛ از این روست که «عقل اسلامی» با «خرد زرتشتی» جز نسبتی وارونه با یکدیگر ندارند.
عقل اسلامی ویژگی ای ست که انسان اسلامی را به سلطان بی چون چرای هستی فرامی کشد؛ خرد زرتشتی اما، ویژگی ای ست که انسان مزدایی را به پاسبان، دوست، و نگهدارنده ی دام می پیکراند: او، یعنی انسان مزدائی، از همان خرد مهین و تابناکی سرچشمه گرفته است که دیگر بخش های دام؛ و آنچه که او را به دیگر بخش های هستی پیوند می دهد، همانا خرد آغازین و ناب اورمزدی است؛ از این روست که در دستگاه مفهومی مزدائی به او dām-pānag، یعنی «نگهدار آفرینش» گفته می شود و اگر برای نمونه وهومنه، یعنی ایزد ِ اندیشه ی نیک، بُن جانوران را در خود نهاده است و اردیبهشت، یعنی ایزد راستی، بُن آتش را، مزدا، یعنی سرور خرد، بُن انسان را در خود نهاده است؛
*
انقلاب اسلامی و گیوتین دمکراسی
با انقلاب اسلامی، ته مانده های مفهوم تاج نیز دچار یک بی خانمانی نوین و سد در سد مدرن ِ دگرباره شدند، انقلابی که در همه ی سویه های اش کوششی بود سنت ستیزانه، دمکراتیک و روشنفکرانه برای بستن واپسین درها به سوی جهان کهن و عصر زرّین تاریخ ایرانشهری؛ در این میان، "جهان آزاد" و دمکرات نیز به سرکردگی آمریکا با پشتیبانی همه سویه ی خود از آن انقلاب که در ذات و نیز در بیان اش غربی و غرب گوهر بود، فرای رها شدن از سردار نافرمان و شرقی دو دل اما سرکشی چون شاه، یک هدف عالی دیگر را نیز دنبال می کرد: شرقی زدایی همه سویه از مشرق زمین؛ به پایان بردن دمکراتیک و اعدام اسلام گرایانه ی پادشاهی، بزرگ ترین کوبشی بود که پس از اسکندر و تازش اسلام به مفهوم ایرانشهر فروکوفته می شد.
تاج پهلوی، که با همه ی مدرنیته گرایی، روشنفکر مآبی، و غرب زدگی و دمکرات خویی خواب آور اش هنوز ته رنگی از تابناکی شرقی و فرّ ِ کهن دودمان های نژاده ی پیش از تازش را در خود نگه داشته بود و در اینجا و آنجا پرتو افشانی های ِ گهگاهی ای از خود به نمایش می گذاشت و پرهیبی از والامنشی از یاد رفته و زمان فروباخته ی پارینه را به پیدایی می رساند، واپسین پناهگاه بزرگی و شکوه ایرانشهری بود.
روشنفکری ایرانی، که وارونه کردار ترین بیان از «دبیران و دبیری کهن ایرانشهری» است و هنوز نیز در هنگام تنهایی اش نزد خود از «دوران خوش ارتجاع» یاد می کند، و نیز مردم پایه و پادرم pādram، با انکار پهلوی گری و «قفس دمکراتیک» و انقلابی ای که در اوج انقلاب برای واپسین شاه ایرانزمین فراهم کرده بودند، تا او را، یعنی واپسین جانشین کوروش و واپسین مرد تاجدار تاریخ ایرانشهر را، گرد شهر بگردانند و بر چهره اش آب دهان مدرن خود را فرواندازند، فرای هاراکیری فرهنگی ای که بدان دست می زدند، بیش از هر چیز نفرت خود از خود و تاریخ شان نیز را به نمایش می گذاشتند: یک بیان بی میانجی، یک برهنگی ناب، یک بی پیرایگی همه سویه از توابیت تمدنی ای ژرف و بی مرز.
آری، آینه ی انقلاب اسلامی، آینه ی دق تاریخ و خودستیزی و خودبیزاری تمدنی ای است که ایران فروشکسته در نهاوند، و به گفته ی پورداوود، ایران نوین، برای واپسین بار خود را در آن نگریست تا چه بسا بتواند خود، خود را برای همیشه کنار گذارد. برای مدرن و دمکراتیک شدن ِ بی کاستی می بایست واپسین تکیه گاه و پناه تاریخ ایرانشهر نیز، یعنی تاج و اشرافیت وابسته بدان، فروشکند.
کاری که سربازان مسلمان در تیسفون به گونه ای نیمه تمام بدان دست زده بودند، یعنی تکه پاره کردن «بهارستان»، اینک به دست نوادگان فرهنگی اما ایرانی تبار شان به انجام می رسید: فتح نیاوران! این اشرافیت ستیزی، این تاج زُدایی، این خودبراندازی تمدنی و خودفروکشی فرهنگی، اوج مدرنیته ی ایرانی و والاترین بیان از روح دمکراتیک مشترک میان توده و روشنفکری بود.
*
سکولاریسم و فدرالیسم، دو خنجر دمکراسی و مدرنیته
در سه تمدن بزرگ شرق، یعنی چین، هند و ایرانشهر، چیزی به نام سکولاریسم دیدنی نیست؛ چرایی اش روشن است: نیازی به چنین پدیده ای نیست؛ مفهوم ایزد و مفهوم فرمانروایی در یک جدایی و خودایستایی نهادی نسبت به یکدیگر به سر می برند؛ ما هیچ هنگام در هند نمی توانیم با یک راجا، یعنی شاه، روبرو شویم که همزمان برهمن، یعنی موبد نیز باشد؛ در ایرانشهر نیز هرگز یک شهریار نمی تواند هم هنگام نهاد موبدی را نیز از آن خود کند؛
دانایان ایرانی برای این امر، یعنی جدایی نهاد دین از نهاد شهریاری، دلیلی یزدان شناختی داشتند: بر پایه ی آموزه های مغان، هر هنگام که فرّ ایزدی، یعنی نهاد موبدی، با فرّ شاهی، یعنی نهاد شهریاری، در یک فرد یگانه یکی می شدند، از آمیزش این دو فرّ در تن ِ آن فرد ویژه چنان نیرویی پدید می آمد که می توانست اهریمن را از پای درآورد و جهان گمیخته، یعنی جهان کنونی را به پایان برد و رستاخیز را پدید آورد؛
چنین فردی اما تنها و تنها یک نفر بیش نیست، و آن نیز سوشیانت، یعنی واپسین انسان است؛ تنها سوشیانت است که هم می تواند فرّ ایزدی و هم فرّ شاهی را از آن خود کند؛ از این رو حتا اشو زرتشت نیز دارای این توانایی نبود که همزمان هم موبدان موبد زمان خود باشد و هم شهریار، و بر تخت گشتاسب پُشت دهد؛
و نکته ی آموزنده ی سرنوشت جمشید شاه نیز در همین امر است: او، از روی یک نیکخواهی نابهنگام، برای اینکه برای همیشه جهان را از بدی اهریمن رهایی بخشد، بی آنکه به پیمان اورمزد و اهریمن و بخش بندی زمان ِ هستی در دستگاه آفرینش مزدایی نگاه کند، می کوشد که هر دو فرّ را از آن خود کند و با آمیزش شاهی با موبدی، یکبار برای همیشه اهریمن را از میان بردارد؛ و درست از همین روست که به گونه ای نمادین از سوی اهریمن و دیوها نیز به دو نیم می شود: شهریاری و موبدی از یک دیگر جدا می شوند!
از این روست که هرگز در تمدن ایرانشهری و سنت مغانی نیازی به جدایی فرمانروایی نیک از دین بهی نبوده است؛ هر دو مفهوم دارای نهادهای ویژه ی خود هستند، و این در هنگامی است که هر دو نهاد از یک سرچشمه برخاسته اند: دانایی و خرد ِ اهورایی؛ هم مفهوم سیاست، به پارسیک: شَهَرَگانی šaharagānīh، و هم مفهوم دین dēn، ریشه در خرد سپند اورمزد دارند؛
از این روست که سیاست و دین در سنت ایرانشهری، همزاد و برادران توامان خوانده شده اند؛ یعنی دارای یک خاستگاه می باشند؛ اینکه توسر، موبدان موبد زمان اردشیر، در نامه اش به شاه طبرستان مُلک و دین را همزاد و چون نگین و انگشتر می داند، دارای یک چنین پسزمینه ی مفهومی است که شوربختانه هرگز از سوی روشنفکری و شرق شناسی به درستی دریافته نشده است؛
در تمدن اسکندری-ابراهیمی اما، سکولاریسم، یک امر طبیعی و وابسته به تکامل تاریخی مفهوم سیاست و دین است که می بایست سلطانیسم و خلیفگی ابراهیمی را به سطحی بالاتر «برچیند»، و یا به گفته ی هگل، او را دچار یک Aufhebung کند؛ ولی از آنجایی که نمی توان امر قدسی را از جهان و هستی بیرون کرد و بر اش چید، با سکولاریسم، تمدن غرب، یک جابجایی بزرگ را انجام می دهد: عرفی کردن ایزد و ایزدی کردن سرمایه؛ امر قدسی از میان نرفت، تنها جابجا شد: پول به امر قدسی بدل گشت؛
اگر در سنت ابراهیمی سرمایه نماینده ی ابلیس و دیوها، یعنی فرزند مامّون Mammon بود، آنچنان که مارکس نیز در تئوری اش دست به همین کار زد و سرمایه را دمونیزه و دیو سان کرد، در جهان سکولار شده، امر ایزدی با سرمایه برابر شد و در بورس، یعنی با نادیدنی شدن چهره، و همزمان، همه جایی شدن پول، به همان ویژگی ای دست یافت که پیش تر ایزدان از آن برخوردار بودند؛
این سر و ته کردن جهان، و تاخت زدن آسمان با زمین، چیزی جز یک بُن بست معنوی برای غرب نیست، امری که آن را سکولاریسم نام نهاده ایم؛ در جهان ایرانشهری اما هرگز سرمایه و امر گیتیک از آن دیوان و اهریمن نبود؛ ماده را اورمزد ساخته است و بدی، بیرونی ِ امر ِ مادی و گیتیک شمرده می شود؛ از این رو، برای معنوی کردن مُلک، نیازی به ایزدی کردن ِ مَلِک نبود، اگر چه همه ی انسان ها، از جمله شهریار، فرزند اورمزد و بغان، یعنی ایزدان دانسته می شدند، و این نیز دلیل اش، همانطور که پیشتر بدان پراختیم، از آن جا بود که اورمزد بُن انسان را به خود گرفته بود؛
بر این پایه، با گسترش سکولاریسم در ایرانشهر، هم امر ایزدی نابود می شود و هم امر مادی و گیتیک؛ همانگونه که در غرب نیز این پدیده رخ داد و امروز ما در تمدن غرب با یک بُن بست دو سویه روبروئیم: غرب هم آسمان اش به پایان رسیده است و هم زمین اش؛
در کنار سکولاریسم، فدرالیسم نیز تیغ و دشنه ی دیگری است که از دهان مدرنیته بیرون آمده است؛ هنگامی که حلقه ی دمکراسی و مدرنیته در ایرانزمین کامل شود، ما دیگر چیزی به نام ایران نخواهیم داشت؛ اگر با سکولاریسم زمین و آسمان ایرانشهر از مفهوم و معنی تهی می شوند، با فدرالیسم واپسین بازمانده های تن اش نیز از یکدیگر می درند و پارالیز تمدنی ای که با آمدن اسلام و ابراهیمی شدن آسمان ایرانشهر آغاز شده بود، در زمین مدرنیته و دمکراسی، به فروپاشی همه سویه ی پیکری اش نیز می انجامد؛
فدرالیسم، در بنیاد اش، سیاسی کردن امر فرهنگی است؛ و این یعنی نابود کردن امر فرهنگی؛ فرهنگ، امر سیاسی نیست، بلکه امر ویژه ای است که در بستر سیاست رخ می دهد و همواره در بازه ای مفهومی از او به سر می برد؛ یکی از پایه ای ترین مفهوم های سیاست، بازشناسی دوست از دشمن است، چنان که داریوش و خشایارشا نیز در کتیبه های خود بدان پرداخته اند و در اندرز پوریوتکیشان نیز با آن روبرو می شویم؛
یکی از پایه ای ترین مفهوم های فرهنگ اما، بازشناسی زشتی از زیبایی، یعنی مفهوم هنر، و بازشناسی نیکی از بدی، یعنی مفهوم اخلاق و خیم، و بازشناسی راستی از دروغ، یعنی مفهوم فلسفه است؛
گوناگونی در امر فرهنگ یک پیروزی است؛ هنگامی که این گوناگونی با امر سیاسی گره خورد و سیاسی شود، به یک شکست بدل می شود؛ در سنت ایرانشهری، با جدایی سیاست از فرهنگ بوده است که یکپارچگی تمدنی و تاریخی پدید آمده است و فرهنگ بالیده است؛ با آوردن فرهنگ در مرکز سیاست و قدرت، هم سیاست بی فرهنگ می شود و هم فرهنگ، سیاسی و قدرت جوی؛ و این، مرگ همزمان فرهنگ و سیاست و فروپاشی نهایی مفهوم ایرانشهر است؛
رضا پهلوی و دمکراتیزه کردن مفهوم تاج
و اینک، در فرای سده ها و روزگارها، در فرای خاموشی ها و گسست ها، ما زادروز پنجاه و یک سالگی مردی را جشن می گیریم که چه بسا فراتر و پیشگام تر از هر کس دیگر، تیغ سنت کُش دمکراسی و خنجر کهن ستیز مدرنیته را در قلب خود و از این گذر، در دل ِ تاج و تخت ایرانشهر فروکرده است؛ رضا پهلوی، که در یک همنوایی کامل و مدرن با روح دمکراتیک برخاسته از انقلاب اسلامی به سر می برد، چنان همه ی نیروهای دیگر انقلابی و مدرن، یک جایگزینی بزرگ مفهومی را در دستور کاری خود قرار داده است: جایگزینی مفهوم ایران با مفهوم دمکراسی؛
از روزن مدرنیته و دمکراسی خواهی هیچ چیز فراتر از دمکراسی و مدرنیته نیست، و ما در اینجا بدین کاری نداریم که مدرنیته و دمکراسی دست در دست هم، در ناکازاکی و هیروشیما دو انفجار بزرگ و پلورالیستی را پشت سر نهاده اند و امروز نیز، فرای بمب های لیبرالیستی ای که بر سر شرقی های رام ناشدنی فرومی ریزند تا از استبداد ذاتی و شرقی شان رهایی شان بخشند، ملیون ها توده ی رنج دیده ی یونانی و اسپانیایی و پرتقالی و آمریکایی را نیز لای چرخ گوشت تمدنی خود رشته رشته کرده و از هم دریده است؛
دست کم اش نگیریم: دمکراسی، که چون دراکولا زنده و پویا می نماید و در نهاد اش مرده است و بد بوی، بسی بیشتر از سوسیالیسم و ناسیونالیسم و فاشیسم، پیشرفته ترین و بی روزن ترین ایدولوژی برخاسته از تاریخ غرب است؛ ایدولوژی ای که همه ی مهدویت و مسیحانگی ابراهیمی را، در بیانی سکولار، با همه ی خرد ِ ابزاری ِ برخاسته از سنت افلاتون و ارستو که در انقلاب صنعتی و با شکسته شدن اتم دچار یک جهش تاریخی نیز شده است، یکجا در خود گرد آورده است؛ دمکراسی، جفت شدگی بی روزن آتن با اورشلیم است که خود را یگانه رهایی بخش و منجی تاریخ می پندارد.
از این رو، نزد دمکرات ها، دمکراسی مفهومی برتر و والاتر از مفهوم ایران می گردد و نخست و پیش از هر چیز، مدرنیته و دمکراسی است که جای می گیرد. ایران، در دیسکورس دمکراتیک، که به رونمایی حقوق بشری نیز آراسته می شود، یک عارضه است، یک پیشامد، یک رویدادی که می تواند هم نباشد! چرا که مهم و ارج مند، آن هم پیش از هر چیز دیگر، به کرسی نشاندن دمکراسی است، که یکسره، در توپخانه ی تبیلغاتی دمکرات ها، با آزادی و داد و همه گونه نیکی یکی گرفته می شود.
پس بی سبب نیست که رضا پهلوی، به عنوان یک دمکرات نمونه، تا بدانجا در زمین دمکراسی و مدرنیته پیش رفته باشد که در مورد گزینش میان پادشاهی و جمهوری بگوید: "بگذارید نخست خانه را بسازیم، رنگ موکت و کاغذ دیواری اش را در آینده برخواهیم گزید" (گفتگو با صدای آلمان، 17 اکتبر 2011)؛
به دیگر سخن، تاج ایرانشهر و فرّ وابسته بدان، که در کنار فرّ اهورایی دین زرتشتی بزرگ ترین مفهوم تاریخ تمدن ایرانشهری است، تا رنگ موکت و کاغذ دیواری پائین کشیده می شود؛ انگیزه اش روشن است: ارج مند و دارای پایگاه، خانه است، یعنی دمکراسی؛ هنگامی که خانه، یعنی دمکراسی، ساخته شد، سپس می توان رنگ کاغذ روی دیوار را نیز برگزید؛
به همان اندازه که از روزن سنت و تاریخ چنین فروکاستنی یک خویشتن زدایی همه سویه است، برای یک روح دمکرات خیم و مدرن، چنین سخنی یک پیروزی اخلاقی تمام عیار به شمار می رود. یک دمکرات هیچ چیز ناخوشایندی در تبدیل کردن سنت کوروش و داریوش به رنگ کاغذ دیواری و موکت، یعنی چیزهایی که می توان به دلخواه جابه جا، و یا حتا به کلی ازشان چشم پوشی کرد، نمی بیند. مهم، دمکراسی، یعنی خانه است.
*
از این رو اگر یکی از هدف های بزرگ واپسین شاهزاده ی ایرانزمین را «دمکراسی سازی مفهوم تاج» بدانیم، و این چیزی نیست جز بازستاندن واپسین قطره های خون اشرافیت از پیکر تاج، او در این زمینه پیروز بوده است و سرفراز.
ما، که در زمین تیسفون و شوش ایستاده ایم و بیرون از مفهوم دمکراسی و مدرنیته به سر می بریم، روشن است که نمی توانیم چنین پیروزی ای را جشن بگیریم؛ مفهوم سیاست در سنت ایرانشهری، «نیکی همگانی دام» hamāg nēkīh ī dām، یعنی نیکی همگانی کلیت آفرینش، از انسان تا طبیعت است؛ چنین مفهومی، با مفهوم سیاست در دمکراسی، که سروری و نیکی منفرد انسان بر طبیعت را دنبال می کند، و پایه و گوهر اقتصاد اش را نیز سود ِ آزورانه و بهره ی بی مرز فراهم می آورد، به کلی با دستگاه ایرانشهری سیاست، یعنی «فرمانروایی ِ امر ِ نیک» vohu xšaϑra و «فرمانروایی ِ برگزیدنی» xšaϑra vairiia بیگانه است؛
اخلاق در سنت ایرانشهری، پیمان و اندازه داری ِ گسترده شده میان کلیت دام است: نیکی ای که باید میان انسان و انسان از یک سو، و میان انسان و طبیعت از سوی دیگر در رفت و آمد باشد؛ در دمکراسی و مدرنیته اما، اخلاق چیرگی فرد بر جمع است و جدا سازی سود فردی از سود جمعی؛
آزادی در سنت ایرانشهری، در امر حقوقی کاسته نمی شود و میوه ی یک قرار داد اجتماعی نیست، بلکه پیش از هر گونه داد و ستد اجتماعی، با انسان زاده می شود و بخشی از گوهر هستی شناختی او به شمار می رود؛ مفهوم «دئنا» (daenā: دین، بینش آغازین، وجدان)، که بخشی از روان شناسی انسان مزدائی است، پایه و بنیاد مفهوم آزادی است؛ از این رو دین و آزادی، در سنت کهن ایرانشهری، دو روی یک سکه به شمار می روند؛
و بر هر مفهوم که دست نهیم، میان دمکراسی غربی و وهو خشثره ایرانشهری یک گسست و مغاک مهین اندرنشسته است؛ بر این پایه، دمکراسی سازی پادشاهی در ایرانزمین، چیزی نیست جز گشودن دگرباره ی پارسه به دست سپاه اسکندر؛ دمکراسی سازی پادشاهی، ایرانی زدایی از این مفهوم است؛ و از همین روست که در دیسکورس دمکراسی، پادشاهی راهی ندارد جز فروکاسته شدن به یک بیماری، که دیر یا زود باید از آن رهید؛
*
تاج، به مثابه ی امر ثابت تاریخ
شاهزاده اما فقط پیروز میدان نبوده است؛ او در بخش دیگر از کوشش اش، یعنی «همبستگی»، بدون هیچ شک و گمانی شکست خورده است؛ سی سال کوشش سیاسی نتوانسته است اپوزیسیون ایرانی را گامی به هم نزدیک کند و واپسین شاهزاده ی ایرانزمین در این امر، یعنی در همبسته کردن مخالفان بر سر مفهوم دمکراسی و حقوق بشر، دستان اش خالی است و کارنامه اش، انباشته از شکست های به هم پیوسته؛
این شکست البته یک سویه ی امیدوارکننده نیز دارد: دمکراسی، برخاسته از ذات برهم زننده و ناهماهنگ اش، همبستگی آور نیست؛ پس همبستگی را بایستی در فراسوی دمکراسی جست؛
این درست همانجایی ست که باید بدان بهتر نگریست؛ پادشاه، اگر بخواهد دمکراسی را نمایندگی کند، در حقیقت خود را در دام یک ایدولوژی گرفتار کرده است؛ فرای اینکه دمکراسی تا کنون پیامدی جز ویرانی برای ایران و جهان نداشته است، فرای اینکه بزرگ ترین دشمنان تاریخی ایرانزمین دمکرات ها و سرزمین های آراسته به دمکراسی بوده اند، فرای اینکه واپسین پادشاه ایرانزمین به میانجی یک انقلاب دمکراتیک و با پشتیبانی بزرگ ترین دمکراسی های جهان سرنگون شد، فرای اینکه دمکراسی در خود سرزمین های مادر اش به پایان خط رسیده است، فرای همه ی این ها و بسیاری چیزهای دیگر، نکته ی دارای اهمیت این است که شهریار ایرانزمین نمی تواند مفهوم تاج را به مفهومی زیرین و از روزن پایگاه، به مفهومی پسینی نسبت به خود فروکاهد؛
از روزن پادشاهی، نخستینی ترین امر، تاج است؛ گرد تاج است که مفهوم شهریاری پیکر می یابد؛ و تاج است که پادشاه را از مردم جدا می کند؛ دمکراتیک کردن تاج، یعنی از میان بردن تاج؛ و خویشکاری تاج این است که ایرانشهر را در کلیت اش نمایندگی کند و نه در جزئیت اش؛
پسندهای مردمان بسیار است، تاج، نمی تواند جز نمایی از امر ثابت تاریخ باشد؛ دگرگونی ها باید در نزد مردمان باشد و نه در نزد تاج؛ تاج برایند روح تاریخی همه ی مردمان در همه ی روزگاران است از یک سو؛ و از سوی دیگر، برایند پیمان و تراز میان جهان بشری و طبیعت؛
از این رو، تاج حتا نمی تواند صرفا نماینده ی مردم ِ امروز باشد؛ نسل های گذشته و آینده نیز، بخشی از هستی کلان تاج به شمار می روند و پرتو تاج، هستی تاریخی آنان را نیز دربرمی گیرد؛ تاج، زمینی است که تاریخ بر آن ایستاده است؛ از این رو نمی توان تاج را به امر فرعی تاریخ فروکاست؛ و به عنوان زمین تاریخ، تاج تنها می تواند گوهر ثابت تاریخ را در خود نگهداری کند، و نه عَرَض تاریخ را؛
ارزش های ثابت تاریخ ایرانشهر، یگانه ارزش های وابسته به تاج اند و خویشکاری تاج، نگهداری و بالش این ارزش های ثابت و دگرگون ناپذیر است؛ از این رو تاج هرگز نمی تواند خود را وابسته به رای همگانی کند و زیرآمدی از خرد روز باشد؛ رای همگانی، در هر زمانی، رای ِ نسبی و گردش پذیر ِ همان «همگانی» است که دارد زندگی می کند؛ نیکی و بدی همگان، نیکی و بدی تاج نیست؛ نیکی و بدی تاج، نیکی و بدی تاریخ و هستی است و از جنسی، دیگر؛آرتور رمبو می گفت "من، چیز دیگر است"؛ دیگر بودن تاج را، که بیانی دیگر از کلی بودن تاج است، از چنین روزنی باید نگریست؛
همین گوهر تاریخی و کلی است که تاج را به امر ایزدی پیوند می زند و او را میانجی زمین و آسمان در تاریخ می گرداند؛ بازه و فاصله ای که تاج، در جایگاه ِ امر ثابت، با امر همگان، یعنی با جمهور دارد، او را «نا-همگانی ِ همگان» می کند؛ همگان ِ تاریخی، در هر عصر، تنها زمانی می تواند همگانگی ِ خود را بزیید و تجربه کند، که تکیه گاه و پشتیبانی بیرون و جدا از خود داشته باشد، یعنی در ناهمگانگی ِ همگانگی اش: در تاج!
فرّ و درخشش تاج به کل بی معنی و ناشدنی می بود اگر می خواست خود را به زیرآمدی از خرد ِ نسبی ِ زمان فروکاهد؛ در چنین ایستاری، که آن را در پادشاهی های مدرن می بینیم، تاج تنها می تواند چیزی آرایشی، عرَضَی (پارسیک: جهشنیک (jahišnīk، و گونه ای بی هودگی ِ پذیرفته شده باشد؛
این در حالی است که تاج، در مفهوم ایرانشهری اش، درست چون هنر، نمی تواند در زمان و در خرد ِ همگانی بگنجد؛ تاج، چون هنر، بازتاب نمادین و آینه ی تاریخ است و نه نمود و چهره ی تاریخ؛ چهره ی تاریخ دگرگون شونده است، آئینه ی تاریخ اما، پابرجا و یکتا و ایستا و ناگردنده است؛
انقلاب ها، درست همین آئینه ی تاریخ را است که می شکنند و هزار تکه اش می کنند؛ و درست از این روست که در پس و از فردای هر انقلاب، بی چهرگی تاریخی، نمودشکستگی، و بی نمادینگی، خود را در کالبد «امر نوین » نمایان می کند؛ بی چهرگی تاریخی، پس از فروشکستن آئینه ی تاریخ، از آن رو که هر گونه بازبُرد به امر ثابت را برچیده است، دارای تازگی است؛ تازگی ای اما که برایندی است از یک مرگ و نه از یک زایش؛
امر همگانی، نمی تواند در چرخش و گردش نباشد، از این رو، ارزش های اش نیز نمی توانند ارزش های ناب و یکپارچه، و گوهری باشند؛ ویژگی گوهر، ایستایی و ناگردندگی است؛ از این رو تاجی که در گردش باشد، تاج نیست، بلکه تفاله ای همگانی است؛
بر این پایه، تاج، و زندگی در درون مفهوم تاج، یک نوع پرهیز است، و نه یک گزینش؛ آنکس که تاج او را برگزیده است، چرا که هیچ کس نمی تواند تاج را برگزیند، بلکه این همیشه و در نهایت، خرد کلی تاریخ و روح تاریخ است که تاج را بر سر کسی می گذارد، نمی تواند چهره ای همگانی و نمودین از خود به نمایش گذارد؛ او، به عنوان بازتاب نمادین امر ثابت و پاسبان گوهر تاریخ و روح هستی، بنده و کمربسته ی تاریخ و امر ثابت تاریخی است؛
پادشاهان ایرانشهری درست از این رو بود که در پس «پرده» بودند و میان آنان و همگان، بازه ای بود؛ چنین زیست ِ استوار بر پرهیزی، تنها در چارچوب یک آئین سخت و داد دشوار است که شدنی است؛ شاه نمی تواند برگزیند، چرا که خود، برایندی از برگزیدگی است؛
برای نمونه، اگر در مهرگان لباس ارغوانی می پوشید و با مردم می رقصید، و یا اگر در نوروز تاج را از سر بر می داشت، و بر زمین می نشست تا دادخواهان حتا از او نیز شکایت و دادخواهی کنند، همه ی این ها، در چارچوب یک آئین آهنین، و در درون یک داد ِ ویژه، یعنی داد شاهی بود که شدنی می شد؛
شاه، بر این پایه، در سنت ایرانشهری، آزاد ترین و زندانی ترین فرد تاریخ است؛ آزاد است، چرا که ناهمگان ِ همگان است، به دیگر سخن، آزاد از همگان است، و زندانی و در بند است، چرا که تنها در درون بند ِ داد است که می تواند گام بردارد؛ به عنون امر ثابت، به عنوان گوهر، جایی برای گزینش و دگرشوی او بازنمی ماند؛ او، در حالی که همیشه یک انسان است، اما ویژگی ِ ایزدی ِ انسان را باید زندگی کند، ویژگی ِ فراانسانی انسان را؛
و اگر هنرمند می تواند حتا آئین هنر را زیر پا گذارد، شاه حتا این آزادی هنری را نیز ندارد؛ بر این پایه، سیاست، در مفهوم پست و فرومایه ی امروزین اش، یعنی جنگ و نبرد برای قدرت تا پای مرگ (ماکس وبر)، اصولا رفت و بستی به شاهی و امر شاهی ندارد؛
شاه نمی تواند برای نمونه، یک ناسیونالیست، یک سوسیالیست، یک لیبرال و یا یک دمکرات باشد؛ این ها همه، فرای داوری ما نسبت به آن ها، بخشی از امر ِ همگان است و نه امر نا-همگان؛ شاه، زمین ناجنبایی است که همه ی این رویدادها بر روی او رخ می دهند؛ هر چه ژرفنای شاه و سنت تاج بیشتر، استواری آنان که بر آن زمین گام می نهند نیز بیشتر؛
انقلاب دمکراتیک، ضد اشرافی، و اسلامی ایران، زمین را از زیر پای ایران-زمین برون کشید؛ تاج، آن زمین بود؛ برای بازگرداندن زمین به زیر پای ایرانشهر، تاج را باید بازآراست؛ و تاج را نمی توان باز اش آراست، اگر اش نتوان فهمید؛ دمکراسی، بهترین ابزار برای نفهمیدن مفهوم تاج است؛
*
بیرون رفتن از زمین سیاست، شرط بازگشت به زمین تاج
بر این پایه، نخستین گام برای بازسازی مفهوم تاج، بیرون رفتن از زمین سیاست، و وانهادن امر همگان به همگان است؛ واپسین شاهزاده ی ایرانزمین، تنها زمانی می تواند پیوند خود با مردم را نگهدارد، که از آنان دور باشد؛ جایگاه شاه، و پیوند شاه با مردم، در دوری از مردم است و نه در نزدیکی با آنان؛
پدید آوردن همبستگی میان مردمان، تنها زمانی برای شاه شدنی است که خود، با خود، یعنی با تاریخ و امر ِ ثابت ِ تاریخ، همبسته باشد؛ شهریاری بُریده از تاریخ نمی تواند پیوند دهنده باشد؛ شهریار، تنها زمانی شهریار است که آئینه باشد و ایستا و دور از دسترس؛
شهریار نمی تواند در کنار مردم و یا با مردم باشد؛ و به همین سان، مردم نیز نمی توانند در کنار و با شهریار باشند؛ مردم بودن مردم، در دوری آنان از شهریار است، و شهریارگی شهریار، در دوری او از مردم؛ مردم، به مثابه ی امر ِ گذرای تاریخ، بخشی از هستی ناگذرا و کلی شهریار هستند؛
از سوی دیگر، شهریار، هرگز تنها یک شهریار نیست؛ شهریار، تاریخ پیوسته ی شهریاری و یادگار جاودانی همه ی شهریاران پیش و پس از خود است؛ و باز نیز این هنر است که بسی از هر چیز زمینی دیگر به شهریاری نزدیک است: ادبیات، تنها زمانی ادبیات است که در تاریخ و سنت ادبیات جای داشته باشد؛ هنر، بدون تاریخ هنر، یک رویداد بی معنی بیش نیست؛
آئین های ایرانشهر یگانه فضایی هستند که می توانند جای زندگی شهریار ر فراهم آورند؛ به زبانی امروزی، شهریار همواره بیرون از مُد و پسند روز به سر می برد؛ در چنین بستری، شاهزاده پهلوی، یک خویشکاری بیش ندارد، چون هر شاهزاده ی دیگر تاریخ ایرانشهر: نگهداشت تاج و نمایندگی امر ثابت تاریخ؛
نخستین گام برای رفتن به سوی این مفهوم کهن، دور شدن از امر همگان، به ویژه سیاست است؛ او هر چه از مردم دور تر شود، به مردم نزدیک تر خواهد بود؛ چتر پادشاهی هر چه فرازتر رود، شمار بیشتری را دربرمی گیرد؛ آفتاب هر چه بلند تر، پرتو اش فزون تر؛
پنجاه و یکسالگی او را در این نخستین پائیز اوشیدری شادباش می گوید
کیخسرو آرش گرگین
جنبش فرزندان زرتشت و کوروش
- نوترین ها
- از این تارنما







