در سه تمدن بزرگ شرق، یعنی چین، هند و ایرانشهر، چیزی به نام سکولاریسم دیدنی نیست؛ چرایی اش روشن است: نیازی به چنین پدیده ای نیست؛ مفهوم ایزد و مفهوم فرمانروایی در یک جدایی و خودایستایی نهادی نسبت به یکدیگر به سر می برند؛ ما هیچ هنگام در هند نمی توانیم با یک راجا، یعنی شاه، روبرو شویم که همزمان برهمن، یعنی موبد نیز باشد؛ در ایرانشهر نیز هرگز یک شهریار نمی تواند هم هنگام نهاد موبدی را نیز از آن خود کند؛
دانایان ایرانی برای این امر، یعنی جدایی نهاد دین از نهاد شهریاری، دلیلی یزدان شناختی داشتند: بر پایه ی آموزه های مغان، هر هنگام که فرّ ایزدی، یعنی نهاد موبدی، با فرّ شاهی، یعنی نهاد شهریاری، در یک فرد یگانه یکی می شدند، از آمیزش این دو فرّ در تن ِ آن فرد ویژه چنان نیرویی پدید می آمد که می توانست اهریمن را از پای درآورد و جهان گمیخته، یعنی جهان کنونی را به پایان برد و رستاخیز را پدید آورد؛
چنین فردی اما تنها و تنها یک نفر بیش نیست، و آن نیز سوشیانت، یعنی واپسین انسان است؛ تنها سوشیانت است که هم می تواند فرّ ایزدی و هم فرّ شاهی را از آن خود کند؛ از این رو حتا اشو زرتشت نیز دارای این توانایی نبود که همزمان هم موبدان موبد زمان خود باشد و هم شهریار، و بر تخت گشتاسب پُشت دهد؛
و نکته ی آموزنده ی سرنوشت جمشید شاه نیز در همین امر است: او، از روی یک نیکخواهی نابهنگام، برای اینکه برای همیشه جهان را از بدی اهریمن رهایی بخشد، بی آنکه به پیمان اورمزد و اهریمن و بخش بندی زمان ِ هستی در دستگاه آفرینش مزدایی نگاه کند، می کوشد که هر دو فرّ را از آن خود کند و با آمیزش شاهی با موبدی، یکبار برای همیشه اهریمن را از میان بردارد؛ و درست از همین روست که به گونه ای نمادین از سوی اهریمن و دیوها نیز به دو نیم می شود: شهریاری و موبدی از یک دیگر جدا می شوند!
از این روست که هرگز در تمدن ایرانشهری و سنت مغانی نیازی به جدایی فرمانروایی نیک از دین بهی نبوده است؛ هر دو مفهوم دارای نهادهای ویژه ی خود هستند، و این در هنگامی است که هر دو نهاد از یک سرچشمه برخاسته اند: دانایی و خرد ِ اهورایی؛ هم مفهوم سیاست، به پارسیک: شَهَرَگانی šaharagānīh، و هم مفهوم دین dēn، ریشه در خرد سپند اورمزد دارند؛
از این روست که سیاست و دین در سنت ایرانشهری، همزاد و برادران توامان خوانده شده اند؛ یعنی دارای یک خاستگاه می باشند؛ اینکه توسر، موبدان موبد زمان اردشیر، در نامه اش به شاه طبرستان مُلک و دین را همزاد و چون نگین و انگشتر می داند، دارای یک چنین پسزمینه ی مفهومی است که شوربختانه هرگز از سوی روشنفکری و شرق شناسی به درستی دریافته نشده است؛
در تمدن اسکندری-ابراهیمی اما، سکولاریسم، یک امر طبیعی و وابسته به تکامل تاریخی مفهوم سیاست و دین است که می بایست سلطانیسم و خلیفگی ابراهیمی را به سطحی بالاتر «برچیند»، و یا به گفته ی هگل، او را دچار یک Aufhebung کند؛ ولی از آنجایی که نمی توان امر قدسی را از جهان و هستی بیرون کرد و بر اش چید، با سکولاریسم، تمدن غرب، یک جابجایی بزرگ را انجام می دهد: عرفی کردن ایزد و ایزدی کردن سرمایه؛ امر قدسی از میان نرفت، تنها جابجا شد: پول به امر قدسی بدل گشت؛
اگر در سنت ابراهیمی سرمایه نماینده ی ابلیس و دیوها، یعنی فرزند مامّون Mammon بود، آنچنان که مارکس نیز در تئوری اش دست به همین کار زد و سرمایه را دمونیزه و دیو سان کرد، در جهان سکولار شده، امر ایزدی با سرمایه برابر شد و در بورس، یعنی با نادیدنی شدن چهره، و همزمان، همه جایی شدن پول، به همان ویژگی ای دست یافت که پیش تر ایزدان از آن برخوردار بودند؛
این سر و ته کردن جهان، و تاخت زدن آسمان با زمین، چیزی جز یک بُن بست معنوی برای غرب نیست، امری که آن را سکولاریسم نام نهاده ایم؛ در جهان ایرانشهری اما هرگز سرمایه و امر گیتیک از آن دیوان و اهریمن نبود؛ ماده را اورمزد ساخته است و بدی، بیرونی ِ امر ِ مادی و گیتیک شمرده می شود؛ از این رو، برای معنوی کردن مُلک، نیازی به ایزدی کردن ِ مَلِک نبود، اگر چه همه ی انسان ها، از جمله شهریار، فرزند اورمزد و بغان، یعنی ایزدان دانسته می شدند، و این نیز دلیل اش، همانطور که پیشتر بدان پراختیم، از آن جا بود که اورمزد بُن انسان را به خود گرفته بود؛
بر این پایه، با گسترش سکولاریسم در ایرانشهر، هم امر ایزدی نابود می شود و هم امر مادی و گیتیک؛ همانگونه که در غرب نیز این پدیده رخ داد و امروز ما در تمدن غرب با یک بُن بست دو سویه روبروئیم: غرب هم آسمان اش به پایان رسیده است و هم زمین اش؛
در کنار سکولاریسم، فدرالیسم نیز تیغ و دشنه ی دیگری است که از دهان مدرنیته بیرون آمده است؛ هنگامی که حلقه ی دمکراسی و مدرنیته در ایرانزمین کامل شود، ما دیگر چیزی به نام ایران نخواهیم داشت؛ اگر با سکولاریسم زمین و آسمان ایرانشهر از مفهوم و معنی تهی می شوند، با فدرالیسم واپسین بازمانده های تن اش نیز از یکدیگر می درند و پارالیز تمدنی ای که با آمدن اسلام و ابراهیمی شدن آسمان ایرانشهر آغاز شده بود، در زمین مدرنیته و دمکراسی، به فروپاشی همه سویه ی پیکری اش نیز می انجامد؛
فدرالیسم، در بنیاد اش، سیاسی کردن امر فرهنگی است؛ و این یعنی نابود کردن امر فرهنگی؛ فرهنگ، امر سیاسی نیست، بلکه امر ویژه ای است که در بستر سیاست رخ می دهد و همواره در بازه ای مفهومی از او به سر می برد؛ یکی از پایه ای ترین مفهوم های سیاست، بازشناسی دوست از دشمن است، چنان که داریوش و خشایارشا نیز در کتیبه های خود بدان پرداخته اند و در اندرز پوریوتکیشان نیز با آن روبرو می شویم؛
یکی از پایه ای ترین مفهوم های فرهنگ اما، بازشناسی زشتی از زیبایی، یعنی مفهوم هنر، و بازشناسی نیکی از بدی، یعنی مفهوم اخلاق و خیم، و بازشناسی راستی از دروغ، یعنی مفهوم فلسفه است؛
گوناگونی در امر فرهنگ یک پیروزی است؛ هنگامی که این گوناگونی با امر سیاسی گره خورد و سیاسی شود، به یک شکست بدل می شود؛ در سنت ایرانشهری، با جدایی سیاست از فرهنگ بوده است که یکپارچگی تمدنی و تاریخی پدید آمده است و فرهنگ بالیده است؛ با آوردن فرهنگ در مرکز سیاست و قدرت، هم سیاست بی فرهنگ می شود و هم فرهنگ، سیاسی و قدرت جوی؛ و این، مرگ همزمان فرهنگ و سیاست و فروپاشی نهایی مفهوم ایرانشهر است؛
- نوترین ها
- از این تارنما







